خانه

درباه ی من

نظرسنجی

گالری عکس

داستان ها

جملات

مقالات

به نام خدا

ستاره از قفس گريخت

((به رضا ))

اتاق سه در چهار خانه پدري از هميشه كوچكتر بود و هيچ راه فراري نبود, بهر كجا كه فرار مي كردم,  باز كنج اتاق گير مي افتادم , بچه كه بودم اين جا چقدر بزرگ بود, از هر طرف كه نگاه مي كردم , ديوارهاي بلندش دور دور بود, و سقف طاق چشمه اي گردش بسيار بالا بود, قد هيچكس به آن نمي رسيد, حتي قد بابا هم كه از بقيه بزرگتر بود به نصفش هم     نمي رسيد, نزديكي هاي عيد, كه مي بايست همه جا تميز شود, محشري بپا بود, همه خرت و پرتها را از اتاقها بيرون مي ريختيم, طاقچه و طاقچه بلندها را خالي مي كرديم, گنجه ها, پستوها و همه اثاثيه را بيرون مي آورديم و در حياط مي ريختيم و ما بچه ها دور و بر اسباب و اثاثيه مي پلكيديم و بازي مي كرديم, همه كارها را مادرم و زن عموها با كمك مادر بزرگ انجام مي دادند, هر كدام وسايل خودشان را بيرون مي گذاشتند, مي شستند و تميز          مي كردند, فقط پدرها بودند كه كهنه اي به سرشان مي بستند, و با يك چوب بلند كه   پارچه اي به نوك آن بسته بودند, بعنوان طاق پاك كن, سقف ها را گردگيري مي كردند, چون قد كسي غير از مردها به بالا نمي رسيد, و بعد از گردگيري دنبال كار خودشان        مي رفتند, خانه تكاني معمولاً دو سه روزي طول مي كشيد, بعد از آب و جاروي كف و ديوارهاي كاهگلي اتاقها, و چه بوي خوبي, بوي خوش عطر بهاري, بوي كاهگل, يادم هست هر وقت مادربزرگ غش مي كرد, كمي كاهگل نم زده جلو بيني اش مي گرفتند, بعد از چند لحظه به هوش مي آمد, قديمي ها مي گفتند : كاهگل معجزه مي كند : اما وقتي مادر بزرگ مرد, از كاهگل كاري ساخته نشد, و بعد از آن زمان بود كه عموهايم به خانه هاي جديدشان رفتند, و پدرم توانست از درآمد سرشار دكانش دستي به سر و گوش خانه بكشد, و سپس كاهگلها زير كچ فرو رفتند, درهاي چوبي با آهني عوض شدند و آجرهاي كف خانه هم به موزائيك تبديل شدند.

خدايا چه بكنم, كمكم كن, با اينكه همه زنها گفته بودند كه چگونه بايد رفتار كنم, ولي مگر مي شد؟ البته خاله بيشتر از همه راهنمائي و راه و رسم را يادآوري كرده بود, مراسم اوليه به خوبي و خوشي گذشت, روز بله برون, شيريني خورون, روز عقد و وعده عروسي, مسئله اي نبود, بيشتر به بازي مي مانست , با اينكه روز عقد, حاج آقا شناسنامه مرا كه ديد, با تعجب گفت : (( يعني ايشان هستند؟ باور كردني نيست! دختر دوازده ساله , و اين قد و بالا؟)) و سفره عقد چقدر قشنگ بود! پر از نقل و شيريني , چند بار مي خواستم چند تائي نقل بردارم ولي خاله مثل اجل معلق با دست روي دستم زد, كه " ورپريده خجالت بكش, حيا كن, سرت را پايين بيانداز, " زير چشمي خودم را در آينه نگاه كردم, كمي مثل هنر پيشه ها شده بودم, تر گل و ورگل و تازه, ولي انگار بيشتر دلم مي خواست بروم و بازي كنم, اما خاله بد جنس نمي گذاشت, حتي اجازه نمي داد يك وجب از جايم تكان بخورم , و ناگهان صداي هلهله و شادي, رقص و پايكوبي زنها, با فرياد " ساكت " عموي بزرگم قطع شد, و صداي حاج آقا به گوش رسيد, آياتي دلنشين از قرآن مجيد مي خواند , اما من باز حواسم به نقلها و شيريني ها بود, كه شنيدم گفت " وكيلم؟ " و بعد صداي زن عمو " عروس رفته بيرون گل بياره, دوباره بخوانيد , " و صداي حاج آقا و تكرار و تكرار, بعدها فهميدم بايد سه بار خوانده شود, و دفعه آخر خاله با تشر گفت : " يعني چه ؟ جان بكن , بگو بله " سكوت همه جا را فرا گرفته بود , و مشتي محكمي به پشتم و نيشگوني به بازويم مرا به حالت طبيعي در آورد " همه منتظرند و صداي حاج آقا كه " وكيلم؟ " انگار تمام غمهاي دنيا در سينه ام جمع شده بود. گلويم خشك شده بود, نمي توانستم حرف بزنم , واقعاً مي خواستم بگويم ولي قادر نبودم, همه كلافه شده بودند, كم كم بزرگترها يكي يكي آمدند و دوباره اجازه دادند ولي زبانم بند آمده بود, قصد بدي نداشتم, هر چه به خود فشار مي آوردم و آب دهانم را قورت مي دادم صدايم بالا نمي آمد, و هيچ فايده اي نداشت, ناگهان در آن سكوت مرگبار يك كلمه بله با صداي نازك زنانه از يك گوشه اتاق بلند شد و كار مرا آسان كرد, و حاج آقا فرمودند: انشاء الله مبارك است  و بعد فرياد شادي و پرتاب نقل از هر طرف و چند مشت و نيشگون نثار من شد, و داد من كه در آن همهمه راه به جايي نمي برد , براستي در آن جمع خوشحال , خودم را تنهاي تنها احساس مي كردم , و چقدر جاي خالي مادرم نمايان بود, و بعد از چند لحظه مردي را در كنار خودم ديدم كه انگشتري را در دستم كرد, من هم همان كار را انجام دادم , و نوبت عسل خوردن رسيد, به من گفته بودند بايد دست داماد  را گاز بگيرم ولي عسل خوشمزه بود, آنرا ليس زدم و گفتم : به به ! چه عسلي ! كمي ديگر هم    مي خواهم , داماد كه صورتش مثل لبو سرخ شده بود, چشمي گفت و دوباره انگشت عسلي خود را در دهانم گذاشت , شيريني عسل تلخي كتكها را از يادم برد, خدا خدا مي كردم همه هر چه زودتر بروند و با نقل و شيريني ها دلي از عزا در بياورم, در اين فكرها بودم كه يك مرتبه چادري روي سر من و داماد انداختند و زني سرهاي ما را به زور به يكديگر نزديك كرد, و داماد صورتش رنگي شد, من گيج و هاج و واج تقلا مي كردم, تا بعد از چند لحظه رهايي يافتم و شروع به گريستن نمودم و ديگران شادي مي كردند و پرتاب نقل روي سرمان و پسر عمويم مرتب عكس مي گرفت . آن شب با تمام خوبيها و بديهايش تمام شد ولي امشب باز ديوارهاي بلند و دري بسته در مقابلم و فكر فرار در سرم اما به كجا ؟ يادم آمد , خاله گفته بود , ابتدا بايد دو ركعت نماز حاجت بخوانيد و بعد دست به دست شويد و تو ديگر نبايد كاري داشته باشي , ما هم ابتدا نماز خوانديم ولي صورت مرد سرخ انابي و هراسناك بود, چشمهايش مي خواست از حدقه بيرون بيايد, از پشت در فحشها و ناسزاهاي زنان به گوش مي رسيد. من خودم را به هر گوشه اتاق پرتاب مي كردم و او مانند باز شكاري ... مرد برخاست و از اتاق بيرون رفت و زنها پرخاش كنان به داخل هجوم آوردند, و باز دستي از خاله بر سرم كوبيده شد , ديگر هيچ نفهميدم , يك مرتبه به خود آمدم , مرد را در مقابل خود ديدم , بغض گلويم تركيد و شروع به گريستن كردم. تمام بدنم درد مي كرد, سرم گيج مي رفت, حالت استفراغ داشتم, شب بود و تاريك , تنها نور كم رنگ يك چراغ خواب گوشه اتاق , مادر ؛ اي كاش مادرم اينجا بود, خدايا مادرم را مي خواهم , كجا هستي؟ مي گويند در آسمانها ولي كجايش نزديك كدام ستاره ؟ هق هق گريه , بخواب , اين صداي لرزان مرد بود كه مي گفت: باور كن قصد بدي نداشتم گريه نكن, كسي شب عروسيش گريه نمي كنه , شگون نداره . دستش را روي موهايم كشيد, انگار ضربه اي سنگين به سرم كوبيده شد, فريادي كشيدم و خودم را از رختخواب بيرون انداختم, گوشه اي كز كردم و گفتم : تو را به خدا دست از سرم بردار. صدايم از ته گلو بريده بريده همراه با گريه بود, مادر عزيزم كجايي؟ اي كاش من الان پيش تو بودم , مي خواهم نزد تو بيايم. چرا رفتي و مرا تنها گذاشتي؟ مگر مرا دوست نداشتي؟ تو فقط سي بهار را گذراندي و پر پر شدي. آن موقع خاله هفتاد ساله بايد مرا كتك بزند و تو زير خروارها خاك مدفون باشي , چرا بي آبروئي پدر را تحمل نكردي؟ و آنقدر غصه خوردي تا مرا يكه و تنها در اين دنيا رها كردي. عزيزم آن شب از زيارت امام رضا بر مي گشتيم يادت مي آيد؟ با هم رفتيم كنار آب دريا نشستيم , چقدر امواج دريا سهمگين بود و من خيلي ترسيده بودم و از تو جدا نمي شدم و تا صبح در بغل تو بودم . نمي دانم چرا آنقدر ترسيده بودم كه تا سحر خوابم نمي برد و بدنم مي لرزيد . ولي امشب ترسم صد برابر بود. آن شب در كنار تو آرام گرفتم. ولي امشب چه بكنم؟ اگر او بخواهد اذيتم كند . مادر ترا به خدا بيا و مرا نجات بده. وقتي از مشهد برگشتيم را بياد مي آوري؟ همه به ديدن ما مي آمدند, چند روز در خانه مهمان داشتيم و با بچه ها حسابي بازي مي كرديم و بعد از آن هم خوش بوديم. اما خوشي زود گذري بود و ديري نپاييد تا در آن نيمه شب كه از خواب پريم يادت هست؟ دعوا و مرافعه در خانه بيداد      مي كرد , پدر مغازه را فروخته و خانه نشين شده بود, و تو از او مي خواستي كه دوباره كار خود را شروع كند و او پولهايش را به رخت مي كشيد ولي در عوض مدت كوتاهي پولها دود شد و در لوله وافور فرو رفت, بعد هم شيره و بعد هم هزار كوفت و زهر مار ديگر , و خانه پاتقي شده بود براي اهل بخيه, كه فروش فرشها و ساير اثاثيه و دعواها و كتك كاريها و مرگ فجيع تو و شايد قتل تو , اي امام زمان مي خواستي قاتل را دق مرگ كني, نه مادر بيچاره را . مادر مهربانم , چرا رفتي؟ مرا تنها گذاشتي, مگر ماها چه گناهي كرده بوديم؟ اگر تو زنده بودي , هيچ وقت مرا به اين مرد شوهر نمي دادي.

كلاس اول راهنمايي درسهايم بدك نبود, از همه بهتر نقاشي خوب مي كشيدم, ولي بچه ها به من حسودي مي كردند. يك روز از روي عكس مادرم , نيم رخي با موهاي بلندش را بسيار زيبا و ماهرانه كشيدم , معلم مرا خيلي تحسين كرد و نقاشي را به بچه ها نشان داد, و آنها برايم كف زدند , چه روز خوبي بود و چقدر خوشحال بودم , با خود گفتم : اگر مادر زنده بود به بغلش مي پريدم و در حاليكه دستهايم را دور گردنش آويزان مي كردم و او موهايم را نوازش مي كرد , به او مي گفتم مادر جان , چشمهايت را ببند تا به تو هديه اي بدهم , و يكباره نقاشي را به او نشان مي دادم و او مرا غرق در بوسه مي كرد, ولي حالا ؛ حيف كه او نيست , خوب است به پدر بگويم, شايد لبخندي به من بزند يا اين فكر و خيالها وارد خانه شدم , صداي داد و فرياد برادرم بلند بود و شيرعلي قصاب با آن شكم گنده اش دور حياط به دنبالش مي دويد. اما وقتي مرا ديد ايستاد , جلو آمد, انگشتان چرب و بو گندواش را در صورتم فرو كرد و گفت : به پدر .... بگو بدهكاريت از هزار بالا زده است , اگر تا امشب پول را نياوري, خودم صورت پولت مي كنم, بلائي به سرت مي آورم كه آن ورش نا پيدا باشد. بعد مرا به كناري زد و از در خانه خارج شد. از بس صداي نكره اش را بلند كرده بود نزديك بود كر شوم. گيج و منگ شده بودم بطوريكه صداي هق هق گريه برادرم را نمي شنيدم و حرفهايش را كه مي گفت : مي خواست مرا اذيت كند , در نظرم اثري نداشت . به طرفش مي رفتم , كه صداي پدرم را شنيدم , سرجايم ميخكوب شدم , برو گمشو و مرا به گوشه اي پرتاب كرد. به طرف شير حوض رفت , شير را باز و دست و صورت پف كرده خود را شست. سعي مي كرد قي هاي گوشه چشمهايش را پاك كند ولي نمي توانست. رو كرد به من و گفت: بلند شو ديگر دختره ... از فردا هم نمي خواد مدرسه بري , تا حالا هر چه ياد گرفته اي بس است. هاج و واج او را مي نگريستم. گيج شده , دست و پاي خود را گم كرده بودم, كه يكدفعه فريادي زد و مرا دنبال كرد . فرار كردم و خود را از دستش نجات دادم . آن ور حيات ايستادم و او را نگاه مي كردم. با انگشت دست مرا تهديد مي كرد. برو ناهار را بياور. علي را هم دست و صورتش را پاك كن و بگو اينقدر زر زر نكند , سرم را برد, برگشت و به اتاقش رفت.

با زحمت زياد خودم را جمع و جور كردم , تا به خود آمدم و به اتاق ديگر رفتم . كمي نان و ماست ترش و برنج شب مانده را در سفره چيدم. علي گوشه اتاق نشسته و هنوز گريه    مي كرد. مريم خواهر كوچكم از مدرسه برگشته بود. او خسته و نالان در كنار سفره نشست. آخر تازه امسال به مدرسه رفته بود. پدر در طرف ديگر سفره مشغول خوردن شد. من كه چند لقمه بيشتر نتوانستم بخورم, يك مرتبه پدر مشتي محكم بر سر علي كوبيد , بس است ديگر سگ پدر و مادر , چقدر گريه مي كني ؟ مريم نيز شروع به گريستن كرد. آخ مادر عزيزم , اگر تو بودي!

مريم را در بغل گرفتم و باز فحش و ناسزاهاي پدر. پدر سوخته هاي ... حرامزاده ها , چه از جونم مي خواهيد و لگدي به مريم زد . تو ديگر چه مرگت شده؟ بمير ديگر , سقط شده , گريه و فغان هر سه نفرمان بلند شده بود و او يك مرتبه بلند شد . چاقوئي از جيبش در آورد و گفت : اگر هر كس گريه كند سرش را مي برم. ديگه خفه شيد!

سكوت همه جا را فراگرفت . همه از ترس چاقو بخود مي لرزيديم, ولي مگر مي شود جلوي بغض را گرفت؟ دست خود آدم نيست , چند لحظه ديگر آرامش قبل از طوفان, دم در ايستاده بود , باريك مثل ني . بوي تعفن شيره , دندانهاي سياه  و يك در ميان افتاده, صورت چروكيده با قامهاي بيرون زده , و يك چاقو در دست سه طفل معصوم و بي گناه در بغل هم فرو رفته بوديم و به خود مي لرزيديم, چه روزي بود ! مريم نتوانست خودش را كنترل كند. بغضش تركيد, زد زير گريه , او جلو آمد , چشمهايش از حدقه در آمده بود, پدر ترا به خدا غلط كرديم , مرا بزن , مرا بكش. او را نه , بچه است , گناه دارد. ترا به امام رضا , خفه شو سليته , همه اش تقصير توست و لگدي به پهلوي من , به گوشه اتاق افتادم, سيلي به مريم مي زد و با مشت به جان علي افتاده بود و فحش و ناسزا بود كه نثارمان مي كرد. روز , روز محشر و صحرا, صحراي كربلا بود. چاقو دست خودش را بريد و ما سه آهوي اسير از گوشه اتاق به طرفي ديگر پرتاب مي شديم. مثل اينكه جداً مي خواست ما را بكشد . از داد و فريادمان همسايه ها جمع شدند و ما را از زير دست و پاي او بيرون آوردند. و هر يك را بسان اسرا, به خانه هايشان بردند, بعد از اين حادثه بود كه تصميم گرفتند مرا شوهر دهند.

مادربزرگ و خاله پيشقدم شدند , شوهري را برايم انتخاب كردند, و قرعه به نام شاگرد نانواي محله در آمد, حسن پسر خوب و سر به راهي كه حتي شبها در دكان مي خوابيد,    مي گفتند, از دهات است, در شهر قوم و خويشي ندارد, آدم بي آزاري بود, فقط صورتش پر از آبله بود و پوست سر و قسمتي از گردنش در تنور سوخته بود, گردنش را كمي كج      مي گرفت , چون استاد قبليش با سيخ به گردنش گذاشته بود كه ديگر نانها را نسوزاند, البته بعدها برايم تعريف كرده بود , بعد از ازدواج چون جائي را نداشتيم در همان خانه پدري در يك اتاق جا گرفتيم , پدر و برادر و خواهرم در اتاق ديگر مي خوابيدند , همه كارهاي خانه را انجام مي دادم, رفت و آمد زياد بود, ولي يك شب مامورين به داخل خانه آمدند, پدر و چند نفر ديگر را با خود بردند, نفس راحتي كشيدم, ولي چند روز بعد سر و كله اش پيدا شد, مدعي بود, اشتباهي رخ داده است, براي دفعه دوم چند ماهي زندان بود, بعد از آزادي قسم خورد كه ديگر دور و بر كارهاي گذشته را خط بكشد , و رفقا را هم فراموش كند, مدتي كسي به خانه نمي آمد, و ظاهراً آرامش برقرار شده بود, تا اينكه يك شب صداي داد و فرياد از خانه همسايه بلند شد, متوجه شديم پدر با زن همسايه صحبت مي كرده است, و همسايه او را در خانه خودشان گرفته است, كار بالا كشيد, و شكايت و شكايت كشي و دادگاه طلاق براي زن و شلاق و زندان براي پدر حكم كرد, تك حوادث مثل شبحي وحشتناك و هولناك از جلو چشمانم مي گذرند.

در محله آبروئي ديگر برايمان نمانده بود, بنابراين اتاقي در گوشه اي اجاره و آن خانه را براي هميشه به باد فراموشي سپردم, ولي باز همه جا نمايان و شهره آفاق شده بوديم, بيشتر بچه هاي محل مزاحم مي شدند, در خانه جديد هم آسايشي نبود, اتاقي در يك پشت بام خانه قديمي مشرف به خيابان , زني شانزده ساله خوش صورت, با مردي آبله رو و دوفرزند, هزاران چشم به دنبالش براي تصاحبش, هر روز نامه اي, حركتي و اشارتي , حتي دو سه بار دعوا, و گاهي شبها به در خانه مي آمدند و در مي زدند, و ما در گوشه اتاق كز كرده و    مي لرزيديم. پدر هم گاهي اوقات به خانه ما مي آمد و مي خواست كه من چند روزي به خانه اش بروم, و من كه مي دانستم چه در انتظارم است, طفره مي رفتم . پس از كتك مفصل از دستش رهائي مي يافتم, هر روز حرفي و ديگر روز سخني در مورد من نقل مجلس اين و آن بود, نمي دانستم چه بكنم؟ فرار كنم؟ خودكشي كنم؟ گاهي اوقات به فكر آن مي افتادم, ولي مي ترسيدم, نمي توانستم خودم را قانع كنم, بچه هايم, و حسن كه دلم برايش          مي سوخت. با اينكه سالها مي گذشت ولي نمي توانستم با او باشم, ولي باز احساس دلرحمي نسبت به او داشتم, براي چندمين بار خانه مان را عوض كرديم, در حقيقت يعني اتاقمان را , در اين خانه چند اتاق ديگر را هم اجاره داده بودند, زن صاحبخانه با شوهر پيرش در يك اتاق, زن و شوهري جوان در اتاقي ديگر, و اتاق آخر را جواني كه مي گفتند , هيچ وقت خانه نيست و درس مي خواند را به كرايه گرفته بود.

يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم براي شستن دست و صورت به لب حوض رفتم, او را ديدم, جواني زيبا, خوش قامت, و با وقار, در يك لحظه برخورد چشمها, دست و پاي خودم را گم كردم, انگار او هم همين حالت را داشت, چون يك مرتبه راه خود را كج كرد و به اتاقش برگشت, حالا كه اينجا با اين حالت زار روي زمين نمور افتاده ام با خود مي گويم, اگر آنروز او را نديده بودم, شايد زندگيم اين چنين نبود, ولي گذشت , با سرنوشت چه    مي توان كرد؟ گريزي از آن نيست, خود به خود آدمي كشيده مي شود, بدون اينكه اراده اي يا عمدي در كار باشد.

بعد از رفتن او به اتاقش آهي كشيدم, دست و صورت خود را شستم, وقتي بلند شدم او را پشت پنجره ديدم, زود برگشتم, پرده اتاقم را كشيدم و به كارهايم پرداختم, تا چند روز حالي ديگر داشتم سعي مي كردم هرگز با او روبرو نشوم, ولي مگر مي شود؟ در يك خانه, دو نفر در دو اتاق روبرو, با هم برخوردي نداشته باشند, و بالاخره آن روز رسيد, دم دماي عصر كه از خريد بر مي گشتم, يك مرتبه او را در دالان خانه ديدم, هر دو ميخكوب شديم, براي چند لحظه سرش را پايين انداخت, اندام مردانه اش جلوه اي ديگر داشت, و با همه مردهائي كه تا بحال ديده بودم فرق داشت, آهسته قدم بر مي داشتيم, راه فراري نبود, نگاهي به پائين و نگاهي به بالا داشتيم, چند قدم آهسته, انگار ساعتها طول كشيد, و باز صورتهاي سرخمان از روي زمين بلند شد و چشمها در هم آميختند, ديگر بهم رسيده بوديم, با هم سلام كرديم و گذشتيم, ضربان قلبم آنقدر تند شده بود كه مي خواست از جا كنده شود, صدايش را به خوبي مي شنيدم, به درون اتاق كه رسيدم پايم به لبه در گير كرد, سكندري روي كف اتاق افتادم , تمام بدنم مي لرزيد , عرق سردي روي پيشانيم جمع شده بود, برخاستم , خودم را در آينه نگاه كردم, چادرم را برداشتم, باز خود را نگريستم, انگار موجودي ديگر را      مي ديدم, چشمهاي برق زده ام سخن مي گفت , سخن از روزهاي خوش بهاري و گذشت سرماي خشك سوزنده, سخن از عشق و دوستي, سخن از لطافت غنچه هاي گل سرخ با شبنم صبحگاهي , و باز گرماي بدن, داغ داغ بودم, حال در اين سرداب با پاهاي شكسته به آن لحظات مي انديشم, باز تنم داغ مي شود, و سردي زيرزمين نمور از تنم دور مي شود.

شوهرم يكي دو ساعت قبل از طلوع آفتاب خانه را به قصد نانوائي ترك كي كرد, من معمولاً بيدار نمي شدم, اما بعد از آن روز صبح ها ديگر خوابم نمي برد, وسوسه مي شدم, تا اينكه يك روز صبح زود در يك پگاه كه از پشت پنجره حياط نيمه تاريك و روشن را             مي نگريستم, يكباره در را باز كردم, ولي از ترس در را بستم, دوباره باز كردم, بيرون هيچ كس نبود, فقط بيست متر با او فاصله داشتم, به سرعت مسافت را طي كردم, خودم را پشت در اتاقش رساندم, ولي اگر در بسته باشد؟ داد و فرياد راه بياندازد؟ يا يكي از همسايگان بيرون بيايند؟ خدايا چه مي شود؟ اين افكار مغشوش مرا سخت بخود مشغول كرده بود, كه خودم را در اتاق او ديدم, ترسيده بود, يك مرتبه از جايش بلند شد, با نور ضعيف چراغ خواب پريدگي رنگش را ديدم, سكوت را شكست و گفت : ستاره مگر ديوانه شده اي؟ كاري داشتي؟ من من كنان گفتم , سـ سـ سلام, نه نه , هيچي, همينطوري, ببخشيد, خواستم از در خارج شوم, دستم را گرفت, گرمي دستش را احساس كردم, با يك حركت تند, خودم را رها كردم و از اتاقش بيرون پريدم , نمي دانم با چه سرعتي مي دويدم؟ كه در يك لحظه خودم را در اتاقمان يافتم, تنم مثل بيد مي لرزيد, تمام وجودم را تب و تاب گرفته بود, بحالت نيمه ضعف كنار بچه ها در رختخواب افتادم, با خود فكر كردم, كه چه بكنم, بچه ها, شوهرم, پدر و خواهر و برادرم, و او, بايد با او فرار كنم, نه چرا فرار, آخه قلبم با اوست, بايد با او باشم, بايد با او ازدواج كنم, ولي بايد از شوهرم طلاق بگيرم, شايد او اجازه داد بچه ها را هم با خود ببريم, اين بهترين است, از اين شهر لعنتي هم مي رويم, و يك جاي دور دور ماوا مي گيريم, جائيكه هيچكس ما را نشناسد, و آزار ندهد, و همان شب به حسن گفتم , ابتدا ناراحت شد, بغض كرد, و بعد گريست, چنان گريه مي كرد , كه انگار تمام غمهاي دنيا را به دوش دارد, دلم بحالش سوخت, ولي ما با هم الفتي نداشتيم, روزها و     ماه ها و سالها گذشته بود, ولي صحبت زيادي با هم نكرده بوديم, آخر حرفي براي گفتن نداشتيم, و تازه وقتي هم نبود, با پافشاري و سماجت من بالاخره قبول كرد, ولي گفت: زندگيت چه مي شود؟ بچه ها را چه مي كني؟ حتماً دوباره برمي گردي پيش پدرت؟ آنجا از بين خواهي رفت, زندگيت خرابتر مي شود, باور كن من ترا مي خواهم, اما اگر تو ناراحت هستي, و نمي تواني با من زندگي كني, مهم نيست, هر طور كه تو بخواهي همانست , : و از خانه بيرون رفت و ساعتي بعد بازگشت.

فردا مثل هميشه حسن رفت, و من پاورچين پاورچين خودم را به اتاق او رساندم, در باز و منتظر من بود, سلام كردم و نشستم, شروع به حرف زدن , از آرزوها و آمال خود, دست در دست با هم به روزهاي خوش فردا, به فرداهاي بهتر, و او قبول كرد كه ازدواج كنيم, ما در درون خود كاخي از اميدها مي ساختيم, بيرون آتشي از خشمها بر پا بود, سخن از دوستي بود و بس, سخن از بهار و شكوفه هايش, از صفا و صميميتها, شايد در اين يكي دو ساعت, به اندازه صد سال به يكديگر نزديك شديم, و چقدر شور و شيدائي. آنقدر كه سر و صداهاي بيرون و رفت و آمدهاي اطرافيان را متوجه نمي شديم, غرق در راز و نياز بوديم, كه يك مرتبه در از پاشنه كنده شد, چند مرد خشمگين وارد اتاق شدند, مثل دو كبوتر اسير در چنگال آنان گرفتار شده بوديم, با هر ضربه اي كه به سر و بدنمان فرو مي آمد , آه و فريادي از درد مي كشيديم, در همان لحظات اول او در اثر فشار ضربات چوب و مشت نقش زمين گرديد, ولي باز دست از سرش بر نمي داشتند, وتن خون آلود بيهوشش را به در و ديوار    مي كوبيدند , گيسوان بلند مرا كه مانند كمندي در دست رام كنندگان اسبهاي وحشي قرار داشت را بدست گرفتند و با اشاره خاله بيرونم بردند, از سرو صدا عده اي از مردم در حياط جمع شده بودند, و بچه هايم فرياد مي زدند, مرا كشان كشان لب باغچه بردند, از صورتم خون جاري بود, لباسهايم پاره پاره شده بود, مي خواستند سرم را ببرند, فرياد زدم به خدا ما قصد بدي نداشتيم , ترا به خدا بگذاريد حرف بزنم, ولي مگر در آن صحراي محشر مي شد حرفي زد, و يا راه بجائي برد, به برادرم اشاره كردند, كه سرم را از تنم جدا سازد, چاقوئي تند كرده به او دادند , و يكي فرياد زد : لكه ننگ را از دامان خانواده پاك كن, مثل گوسفند سرش را ببر, از هيچ كس هم نترس, چون اتفاقي نخواهد افتاد, صبر كنين , صبر كنين, قيچي, قيچي بياوريد , اين صداي خاله بود, و بعد از چند لحظه همانطور كه روي من نشسته بود و چند نفر دست و پايم را گرفته بودند, با قيچي شروع به چيدن موهايم كرد, خدايا نه , نه و فريادي سخت از درونم, ديگر حتي نمي توانستم فرياد بزنم, چون يكي از آنها گلويم را مي فشرد, هيچ چيز و هيچكس جلودار آنها نبود, خاله از ته ته گيسوانم را مي چيد, و همراه آن پوست سرم را هم مي كند, خوني كه از سرم جاري بود, تمام بدنم را آغشته كرده بود.

خاله با عتاب رو به برادرم كرد و گفت : بي غيرت چرا معطلي؟ سرش را ببر و راحتمان كن, برادرم رويم خم شد, چاقو را روي گردنم گذاشت, چشمهاي خونبارم را نيمه باز كردم, و او را نگريستم, مردد بود, و چند صدا با هم ((ببر)) , ((ببر)) لكه ننگ را پاك كن, و حسن بود كه فرياد زد نه نه , او را نكشيد , بيرحمها, ايكاش ديشب به خاله حرفي نزده بودم, كه امروز اين مصيبت بر پا نشود, ولي با فرود ضربه اي به سرش از خانه بيرون انداخته شد, و برادرم از رويم بلند شد و گفت نمي توانم, نمي توانم, چند نفر از اقوام با هم پچ پچ كردند, ديگر همه همسايه ها جمع شده بودند, در خانه جاي سوزن انداختن نبود, مردي به نزديكم آمد, چشمهايم تار شده بود, ديگر كسي را نمي شناختم, با لگد محكم به پايم كوبيد, درست به قلم پايم, صداي شكستن آنرا حس كردم, از درد وحشتناك آن به خود پيچيدم, و بيهوش شدم و ديگر هيچ.

هوا تاريك است كه به خود مي آيم, ديگر پاهاي ورم كرده ام را نمي توانم تكان دهم, تمام بدنم به شدت درد مي كند, گلويم خشك شده و تمام خونهاي صورت و بدنم دلمه بسته است, لباسهايم با گل و خون در هم آميخته است, خود را در اين گوشه سرداب نمناك تنهاي تنها مي يابم و به خداي خود مي انديشم, فقط هفده بهار را ديده ام و آرزوهاي بر باد رفته, و ايكاش هرگز به دنيا نمي آمدم, نمي دانم بسر آن مرد چه آمد, بچه هايم , شايد تاوان گناهانم را بايد بيشتر مي دادم, نمي دانم, … و صداي باز شدن لنگه در و نوري ضعيف از بيرون, و مردي كه از پلكان پائين مي آيد, همه جا تاريك است, صورتش را نمي بينم, فقط برق چاقويش پيداست, و صداي خاله كه مي گويد : برو كار را تمام كن , همه جا گفته ايم كه ستاره با مرد غريبه از قفس گريخت.

 

 

    

        

Copyright © 2007 AhmadShirani.net, All rights reserved.استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است